close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات دکتر قالیباف

ستاد مردمی دولت کار و کرامت (تغییر به نفع مردم)

خاطرات دکتر قالیباف

banner
جستجوگر پیشرفته



آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
سامانه کارانه راه‌اندازی شد/ متقاضیان با هر مهارت و تخصصی ثبت‌نام کنند سامانه کارانه راه‌اندازی شد/ متقاضیان با هر مهارت و تخصصی ثبت‌نام کنند 1 33 sahebi
پیغام قالیباف به روحانی بعداز انتخابات پیغام قالیباف به روحانی بعداز انتخابات 0 277 hassan
 زندگینامه دکتر محمدباقر قالیباف زندگینامه دکتر محمدباقر قالیباف 0 157 hassan
كارگروه مشترك شهرداري و استانداري براي حل مشكلات حريم شهر تهران كارگروه مشترك شهرداري و استانداري براي حل مشكلات حريم شهر تهران 0 67 farmhand
افتخار پادویی افتخار پادویی 0 292 farmhand
یک خواسته از خدا یک خواسته از خدا 0 63 farmhand
ملاقات بعد از ١١سال ملاقات بعد از ١١سال 0 71 farmhand
 همکلاسی‌ها و همرزمان سال‌های دفاع مقدس همکلاسی‌ها و همرزمان سال‌های دفاع مقدس 0 105 farmhand
رفته بودیم برای باز کردن جوی آب، نه دعوا رفته بودیم برای باز کردن جوی آب، نه دعوا 0 97 farmhand
خاطره‌ای از دلاوری های بسیجیان آذربایجانی خاطره‌ای از دلاوری های بسیجیان آذربایجانی 0 99 farmhand
[Forum_Post_Title] صفحه اول انجمن | [Forum_Post_Title] ثبت نام در انجمن | [Forum_Post_Title] ورود به پنل کاربری

افتخار پادویی
من نوجوان بسیجی ساعت ها تو ستاد خراسان می ایستادم تا شاید شهید نظر نژاد رو ببینم و سلامش کنم و او جواب سلام من رو بدهد. بدون اغراق برای من افتخار بود که من رو به پادویی خودش قبول کند.
 بسم رب الشهدا و الصدیقین
عقل و تدبیر، روحیه حماسی و اوج روحیه عاطفی همگی در شهید محمد حسن نظرنژاد متبلور بود. اینقدر این مرد بزرگ بود که برای همه ی ما پدر به حساب می آمد. به همین خاطر هم بود که بچه ها بابانظر صداش می زدند.
من نوجوان بسیجی ساعت ها تو ستاد خراسان می ایستادم تا شاید شهید نظر نژاد رو ببینم و سلامش کنم و او جواب سلام من رو بدهد. بدون اغراق برای من افتخار بود که من رو به پادویی خودش قبول کند.
حالا تصور کنید ١٧، ١٨ ماه بعد به من گفتن که تو شدی فرمانده. من شدم فرمانده شهید نظر نژاد. تصورش هم برایم مشکل بود. فکر کنید که تو دنیای امروز همچین اتفاقی بیفتد. ولی او اینقدر بزرگ بود که اصلا این بحث ها برایش اهمیت نداشت.
واقعا دفاع مقدس و جنگ قطعه ای از بهشت بود. فرماندهی و فرمانبری اصلا معنا نداشت. بالا و پایینی بی معنا بود. با این که من شده بودم فرمانده، هر جا و تو هر جلسه ای که این شهید بزرگوار حضور داشت، جرأت بیان نظر مخالف نداشتم. نه فکر کنید از روی ترس، از بس که این مرد بزرگ بود.
روحش شاد


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 52
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 5:50]
تاریخ

یک خواسته از خدا
در اتاق قدم میزد و زار زار به پهنای صورت، اشک می ریخت. می گفت: حاج باقر! جایی سراغ داری در میدان جنگ، پشت خاکریز، من سرم را خم کرده باشم؟ جایی سراغ داری که وقتی توپی، گلوله ای میخورد و همتون می نشستید زمین، من جایی نشسته باشم؟
بسم رب الشهدا و الصدیقین
شهید محمد حسن نظر نژاد ٢ ویژگی داشت:
اول اخلاص. اخلاص، گوهری بود که در جنگ حسش کردیم و امروز، آن را گم کرده ایم و هرچه می گردیم، پیدایش نمی کنیم.
 ویژگی دوم این شهید بزرگوار، اخلاق بود.  ٣٦ ساعت قبل از شهادت شهید نظر نژاد، در منزل ایشان در تهران، جلسه ای استثنایی داشتیم. ٣ نفر بودیم. من، سردار حسین موسوی و شهید نظر نژاد. ایشان در اتاق قدم میزد و زار زار به پهنای صورت، اشک می ریخت.
می گفت: حاج باقر! جایی سراغ داری در میدان جنگ، پشت خاکریز،  من سرم را خم کرده باشم؟ جایی سراغ داری که وقتی توپی، گلوله ای میخورد و همتون می نشستید زمین،  من جایی نشسته باشم؟ حاج باقر! تو را به خدا جایی در میدان جنگ دیدی که ترس بر من غلبه کند؟
گفتم نه.
گفت: امروز من درد و دلم با خداست و دستاش رو به سمت آسمان گرفت:
من که اینگونه همه چیزم رو برای تو گذاشتم، حقم شهادت نیست؟!


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 44
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 5:48]
تاریخ

ملاقات بعد از ١١ سال

در قرارگاه قدس بودیم و در کرخه عمل میکردیم. درست در مسیری که شهدای هویزه مثل شهید علم الهدی عمل کرده بودند. شب عملیات، کمی تاخیر به وجود آمد. چون باید از رودخانه رد می شدیم ...
عملیات بیت المقدس ، ٣ مرحله بود که مرحله سومش منجر به آزاد سازی خرمشهر شد. در مرحله اول خاطره جالبی دارم که بازگو می کنم.
در قرارگاه قدس بودیم و در کرخه عمل میکردیم. درست در مسیری که شهدای هویزه مثل شهید علم الهدی عمل کرده بودند.
شب عملیات، کمی تاخیر به وجود آمد. چون باید از رودخانه رد می شدیم و از کانالهای متعدد و امثالهم.
در معبری که من فرمانده عملیاتش بودم، ٢ نفر بودند به نامهای مهمان نواز و شیران که از بچه های اطلاعات امنیت و تخریب بودند.
عملیات تاخیر پیدا کرده بود و این ٢ نفر، کنار کانال آب ایستاده بودند.
بهشان گفتم: چرا معطلید؟ بقیه درگیر شدند و شما نشدید؟
بعدها آقای شیران برایم تعریف کرد: ما آن شب با هم جر و بحث کردیم که یکی می گفت من باید راه را باز کنم و دیگری می گفت من باید باز کنم.
نه اینکه میترسیدند. هرکدام دوست داشتند جلوتر حرکت کنند!
آخر سر آقای شیران جلو می رود و آقای مهمان نواز پشت سر او حرکت می کند.
جا دارد اضافه کنم که تخریب و اطلاعات یعنی همه ی کار دست اینها است.
گر موفق عمل کنند، عملیات موفق است و اگرنه، بالعکس.
خلاصه همین طور که حرکت می کردند، رضا شیران پایش می رود روی مین!
اثر همان انفجار، مهمان نواز که پشت او حرکت می کرده، چشمهایش را از دست می دهد!
یعنی مسئول تخریب معبر ما پایش قطع شد، و مسئول اطلاعات ما چشمهایش!
سیستم آن معبر قفل شد!
آقای مهمان نواز در آن ظلمت شب گم شد و ما ایشان را ندیدیم و ندیدیم تا ١١ سال بعد!
از دید ما ایشون شهید و مفقود شده بود!
خودش ماجرای آن شب را تعریف می کرد که من بعد از اینکه نابینا شدم، راه را گم کردم.
از گرم و سرد شدن هوا، روز و شب را تشخیص می دادم و مجروح و خونین، راه رفتن را ادامه میدادم.
صدای پا می شنیدم و از حرف زدن ها می فهمیدم عراقی اند... خلاصه در نهایت، بعد از اینکه از کانالی عبور کردم، عراقیها که برای جست و جوی جنازه ها آنجا بودند، من را پیدا و اسیر کردند.

 


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 65
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [دوشنبه 27 آبان 1392 ] [ 5:44]
تاریخ

 همکلاسی‌ها و همرزمان سال‌های دفاع مقدس
 شهریور پنجاه و نه، زمزمه حمله نظامی‌رژیم بعثی عراق به ایران به گوش می‌رسید. جوانانی که با پیروی از رهبر کبیر انقلاب در مبارزات انقلابی علیه حکومت شاهنشاهی ایران شرکت کرده بودند این بار با عزم و اراده جدی تر برای حفاظت از آرمان‌ها و ارزش‌های انقلاب اسلامی ‌و دفاع از مرز و بوم میهن اسلامی‌ ایران خود را آماده می‌کردند. تنها یک اشاره از سوی رهبر و مقتدایشان کافی بود تا داوطلبانه راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شوند. فرقی هم نداشت در کدام استان و شهر، در میان جنگ و یا کیلومتر‌ها دور از صحنه جنگ باشند. جوانان از جای جای کشور و هر کجا ضرورت ایجاد می‌کرد، برای اعزام پیشقدم می‌شدند. جوانان و نوجوانانی که سال‌ها پشت نیمکت‌های مدرسه همکلاس بودند و برای کسب علم و دانش تلاش می‌کردند، همرزم شدند و در جبهه‌های جنگ توانایی‌هایی خود را در راه دفاع از میهن و در میان بارش آتش و گلوله در طبق اخلاص نهادند. محمد باقر قالیباف، سید مهدی اکبر زاده، شهیدان سید مهدی، سید حسین و سید‌هادی فاضل حسینی که در مبارزات انقلابی همراه هم بودند با شروع جنگ تحمیلی برای حفظ و حراست از انقلاب دعوت رهبرشان را لبیک گفتند و داوطلبانه برای اعزام به جبهه ثبت نام کردند. اکبرزاده یک از اعضای این گروه با بیان خاطرات خود از سال‌های دفاع مقدس می‌گوید:« جسارت و شجاعت جوانان در جبهه و زمان حمله به دشمن بی نظیر بود. من هر گاه به خاطرات خود از هشت سال دفاع مقدس رجوع می‌کنم در هر خاطره ای این شجاعت و نترس بودن را  به یاد می‌آورم. یکی از این خاطرات مربوط به زمانی است که با آقای قالیباف در جبهه همرزم بودم. چهار پنج نفر بودیم که کارمان تخریب مهمات دست ساز بود. بیشتر اعضای گروه شجاعت به خرج می‌دادند اما راستش آقا باقر خیلی نترس بود و خیلی در این کار سماجت به خرج می‌داد و سعی می‌کرد از ته و توی ماجرا و نحوه کار کردن و تخریب  این نوع مهمات سر در بیاورد. »
اکبرزاده پس از جنگ بیست سالی را در نهضت سواد آموزی مشهد مشغول به کار بوده و اکنون مدیریت آشپزخانه مرکزی کاروان‌های حجاج را برعهده دارد. او می‌گوید که همیشه و هر کجا چه در ایران و چه در سفرهای زیارتی هنگامی‌که صحبت از جنگ می‌شود خاطرات آن سال‌ها را برای جوانان تعریف می‌کنم. از او می‌خواهیم یک از خاطراتی را که با همکلاسی‌های قبل از جنگ و همرزمان هشت سال دفاع مقدس داشته را برایمان بازگو کند و او  خاطره شهادت سید‌هادی فاضل حسینی را تعریف می‌کند:« سال پنجاه و نه و اوایل جنگ بود. در حال تخریب مین در جبهه ملیحان اهواز بودیم. ناگهان در اثر انفجاری که در میدان مین اتفاق افتاد، ترکش به سیدهادی فاضل حسینی اصابت کرد و به شهادت رسید و من و چند تن از رزمندگان دیگر مجروح شدیم. همه برای رساندن مجروحان و انتقال آن‌ها به درمانگاه تلاش می‌کردند. آقا باقر شجاعانه و بدون هیچ ترسی در میدان مین که خیلی باید با احتیاط راه می‌رفتیم، وارد شدند و به زخمی‌ها کمک کردند و امداد رسانی آنها را با خودرویی که خود راننده آن بودند انجام دادند. » اکبرزاده در آن زمان از ناحیه دست و پا مجروح شد و مدت یک ماه و نیم در بیمارستان بستری و از ناحیه دست چپ قطع نخاع شد. او می‌گوید: «خدا را شکر که آقای قالیباف الان هم با وجود مسئولیت سنگینی که بر عهده دارند تلاش می‌کنند تا حماسه هشت سال دفاع مقدس به نسل جدید معرفی شود و باز هم خدا را شکر که حب دنیا در ایشان راه ندارد. برای من آقای قالیباف امروز همان آقا باقر زمان جنگ است، شجاع، نترس و دلسوز بچه‌های انقلابی.»
منبع: http://www.ghalibaf.ir/FA/ViewText.aspx?Id=656


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 45
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [سه شنبه 12 دي 1391 ] [ 15:7]
تاریخ

رفته بودیم برای باز کردن جوی آب، نه دعوا

حدود ساعت ٣ بعد از ظهر، به همراه سه نفر دیگر از فرمانده ها در ارتفاعات گولان بودیم. من ، آقای قاسم سلیمانی، آقای مرتضی قربانی، و آقای اسدی.
از ماموریتی بر می گشتیم که دیدیم راه را آب گرفته و ماشینهایی که نیروها را می آوردند، در راه مانده اند و وضعیت بدی ایجاد شده بود.
وانت ما هم در راه ماند و پیاده از ارتفاعات بالا آمدیم.
دیدیم علت خراب شدن راه، این است که بچه های ادوات قرارگاه، برای کار گذاشتن قبضه های خمپاره ها، زمین رو کندند و خاکهایش را ریخته اند در جوی آب. آب هم مسیرش عوض شده بود و تا پایین، هم گل درست کرده بود و هم یخ زده بود. همین باعث شده بود تا راه خراب شود و ماشین ها در راه بمانند.
بچه ها هم متوجه نبودند این مسائل ایجاد شده است.
ما هم بیل برداشتیم و خاکها رو جابه جا کردیم تا راه آب درست بشود.
در همین حین یکی از بچه های بسیجی آمد طرف ما و گفت: شما اینجا چی کار دارید؟ چه کار می کنید؟ به بیل ما چه کار دارید؟
آقای قربانی گفت: ول کن... بگذار کارمون رو بکنیم...
و جر و بحث شد و او وقتی دید تنهاست و ما چهار نفریم، برگشت آنطرف تپه، تا بقیه رفیقهایش را خبر کند!
دوید که برود طرفشان، مرتضی قربانی احساس کرد طرف فرار کرده! دنبالش دوید و کلتش رو درآورد و یک تیر هوایی زد! طرف رفت بالای تپه، رفیقهایش را خبر کرد، برگشت و گفت کی تیر زد؟! مرتضی گفت من زدم!
گفت تو بیخود کردی زدی... و محکم زد تو گوش مرتضی! مرتضی هم زد و حاج قاسم هم دوید کمک و آنها هم آمدند و خلاصه دعوا شد!
من دیدم اونها دارند همدیگر رو می زنند، بیل را رها نکردم و ادامه دادم و راه آب را باز کردم!
حاج قاسم را انداخته بودند روی ماشین و حسابی او را میزدند!
کمی گذشت و آنها نسبت به ما حدس هایی زدند. خلاصه بعد از کتک کاری رفتند.
از آن موقع هر وقت حاج قاسم را می بینم می گوید تو آن موقع سیاست مداری کردی و با بیلت به کمک ما نیامدی! من هم می گویم ما رفته بودیم جوی باز کنیم... نرفته بودیم دعوا کنیم که!!!

منبع: http://www.ghalibaf.ir/FA/ViewText.aspx?Id=578


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 45
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [سه شنبه 12 دي 1391 ] [ 15:1]
تاریخ

خاطره‌ای از دلاوری های بسیجیان آذربایجانی
تیر به شکمش اصابت کرده بود و چون در کوله‌پشتی‌اش آر پی جی بود، خرجی آن آتش گرفته بود و تمام پشت این برادر بسیجی را سوزانده بود ولی این عزیز اصلا ناله نمی‌کرد و از کسی تقاضای کمک نداشت

 

 

 

می‌خواهم از شجاعت و غیرت بسیجی‌های آذربایجانی بگویم. عملیات والفجر ١ بود. حتما بچه‌هایی که در لشگر عاشورا بودند یادشان است. در ارتفاعات ١١٢ و ارتفاعات فوقی، لشگر ما در کنار لشگر عاشورا عملیات انجام می‌دادند. در گرگ و میش صبح به سمت خط حرکت کردیم. بچه‌ها، شب عملیات را آغاز کرده بودند. عملیات خیلی سختی بود. ٢ کانال بزرگ هم بود که باید از روی آنها عبور می‌کردیم. لشگر عاشورا معبر را باز کرده بود و ما باید عملیات را از آن مسیر ادامه می‌دادیم. وقتی که داشتیم از این معبر عبور می‌کردیم  دیدم که یک رزمنده‌ای مجروح شده و در حالیکه دمر روی زمین افتاده بود زانوهایش را در بغل گرفته و پشتش هم در حال سوختن بود به طوریکه بوی سوختگی گوشت کاملا به مشام می‌رسید.

اول فکر کردم که این عزیز شهید شده. من همانطور که با بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریب می‌رفتم به آنها گفتم که لااقل او را از معبر بلند کنند اما وقتی که با بچه‌ها به سراغش رفتیم با زبان آذری شروع به صحبت کرد. وقتی فهمید که ما آذری بلد نیستیم به فارسی گفت که دست به  من نزنید و از همین مسیر بروید. به او گفتم که ما می‌رویم و راه را بلد هستیم ولی می‌خواهیم به تو کمک کنیم. اجازه نداد چراکه نمی خواست وقفه ای در عملیات ایجاد بشود. این درحالی بود که تیر به شکمش اصابت کرده بود و چون در کوله‌پشتی‌اش آر پی جی بود، خرجی آن آتش گرفته بود و تمام پشت این برادر بسیجی را سوزانده بود ولی این عزیز اصلا ناله نمی‌کرد و از کسی تقاضای کمک نداشت. با این حال و با وجود مخالفت او از ٢ تا از بچه‌ها خواستم که او را بلند کنند و به عقب ببرند. این مسئله شهامت، شجاعت و غیرت بسیجی‌های ما را نشان می‌دهد.

منبع:

http://www.ghalibaf.ir/FA/ViewText.aspx?Id=660


:: امتیاز: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

:: بازدید : 48
:: ارسال شده در: خاطرات دکتر قالیباف ,

نویسنده
نویسنده : حسن
تاریخ : [جمعه 01 دي 1391 ] [ 16:44]
تاریخ
آخرین مطالب ارسالی
تشکر طرفداران رئیسی از قالیباف تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396
نامزدهای جبهه انقلاب برای نجات ایران ائتلاف کردند/ حجت الاسلام رئیسی نامزد نهایی شد + متن بیانیه مه تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396
بدهی‌های دولت در دوره روحانی چه میزان افزایش یافت؟ تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396
دیدار جمعی از جهادگران مناطق محروم با «قالیباف» تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396
پاسخ ستاد قالیباف به رئیس کل بانک مرکزی تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396
واکنش ستاد قالیباف به سرقت ستاد روحانی تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396
دستور رئیس دفتر روحانی به سیف برای حمله به قالیباف تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396
خداحافظی با مونولوگ؛ مردم کارنامه قالیباف را قضاوت می‌کنند +تصاویر تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396
عکس/ دیدار قالیباف با منتخبین کردستان تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396
نامزد انتخابات نشدم که کناره‌گیری کنم/ انشاءالله شاهد نصب کنتور ایجاد 5 میلیون شغل در پایتخت خواهی تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1396
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
user
progress عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

progress فراموشی رمز عبور؟

progress عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 144
کل نظرات کل نظرات : 11
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 9

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 52
باردید دیروز باردید دیروز : 6
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته بازدید هفته : 58
بازدید ماه بازدید ماه : 164
بازدید سال بازدید سال : 575
بازدید کلی بازدید کلی : 14,012

اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 54.161.100.24
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
RSS

Powered By
Rozblog.Com
Translate : RojPix.ir